تبليغاتX
رز سفید(وبلاگ شخصی فرشاد پیلسته)
قلب هر ايراني كه براي ايران نتپد بهتر است که اصلا نتپد . (پروفسور محمود حسابی)

یادمان نرود زندگی کنیم


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:

"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."

لابه لای هق و هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید." و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

"حالا برو و زندگی کن..."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم."

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود..."
 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:24 توسط :: فرشاد پیلسته ::

  نامه ی آبراهام لینکلن به فرزندش:

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به فرزندم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد . اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .به فرزندم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .ارزش هاي زندگي را بهفرزندم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به فرزندم  ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .در كار تدريس به فرزندم  ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه ميتوانيد بكنيد ، فرزندم  كودك كم سال بسيار خوبي است.



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 18:9 توسط :: فرشاد پیلسته ::

طناب يا خدا!


کوهنوردي می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
..... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!



لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:34 توسط :: فرشاد پیلسته ::

- اگر خواهی که کفایتی بنمایی و مال جمع کنی و به حاصل آری ویرانی های مملکت را آباد گردان تا ده چندان توفیر پدید آید و خلقان خدا را بی روزی نکرده باشی!

برگرفته از: گزیده ی قابوس نامه -عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر- به کوشش دکتر غلامحسین یوسفی-




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:49 توسط :: فرشاد پیلسته ::

 

 

پادشاه ایران کریمخان زند

 

کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد .

از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟

کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟ 

گفت در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .

کریمخان خندید و گفت آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم .  

این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر  آن یگانه دوران ها را دارد . ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : نادرشاه افشار توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود . 

 *** نادر شاه افشار در جمع ارتشیان ایران می گوید : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:0 توسط :: فرشاد پیلسته ::

 

 

فره ورتیش دومین پادشاه ایران از دودمان مادها و فرزند دیاکو  بود . بامدادان بر دیوار دژ کاخ فراز آمده به خانه های مردم هگمتانه می نگریست هنوز بسیاری در بستر خویش آرمیده و زندگی در شهر جریان نیافته بود فرمانروا به لب دیوار دژ آمده و به پایین نگریست در پای دیوار زنی را دید که بر خاک های پای دژ خوابیده است به دیده بان نزدیک خویش گفت این زن در اینجا چه می کند و کی به اینجا آمده ؟
دیده بان گفت بسیاری از شبها زنهای تنها در پای دژ می خوابند چون اینجا امنیت هست و کسی آنها را آزار نمی دهد . فرمانروا گفت مگر آنها زندگی ندارند . نگهبان گفت بسیاری از آنها بیوه اند و یا سرپرستی ندارند همسرانشان یا در جنگ کشته شده اند و یا بیماری جانشان را گرفته .
فره ورتیش رایزن پیرش را خواست و جریان را برایش باز گو نمود . و به او گفت قدرت فرمانروا تنها در ایجاد امنیت در مرز ها نیست مردم هم باید امنیت جانی و همینطور ادامه زندگی داشته باشند .
دستور داد چهارصد اسب از داشته های فرمانروایی را فروختند و با آن ساختمانی در کنار کاخ خویش بنا نمود برای زنان و مردان تنها و دردمند . روزی سه وعده غذا به آنها داده می شد . بی پناهان را پس از نگهداری تشویق به زندگی و فعالیت های شرافتمندانه می کردند .
ارد بزرگ اندیشمند و متفکر برجسته کشورمان می گوید : آزادگان تهی دستی را ننگ می دانند و نه تهی دستان را .

پادشاه ایران فره ورتیش دستور داد در تمام شهرهای ایران چنین ساختمانهایی ساخته شود . و یکی از هنجارهای اصلی این برج ها این بود که نام و نشانی از  آمدگان نمی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:56 توسط :: فرشاد پیلسته ::

ساكنان دریا صدای امواج را نمی شنوند...

چه قصه تلخی است قصه ی عادت...!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30 توسط :: فرشاد پیلسته ::

گرگ‌هايي که قرار بود خرگوش‌ها را بخورند
يکي از بينندگان «تابناک» در پيامي نوشته است: در خبرها خواندم محيط زيست استان آذربايجان شرقي براي ايجاد توازن در منطقه، چند قلاده گرگ از اوکراين خريده که خرگوش‌هاي منطقه را بخورند تا ازدياد خرگوش‌ها به محصولات کشاورزي صدمه نزند!

ولي يا خرگوش‌هاي ما خيلي زبل بودن و يا ذائقه اين گرگ‌ها گوشت انسان را بيشتر پسنديده که تا کنون چند نفر از سکنه شهر سراب و پيرامون آن، طعمه اين گرگ‌ها شده‌اند و هيچ کس آخ نگفته است و تنها سازمان محيط زيست، محکوم به پرداخت ديه به مصدومان شده!

در اين باره گفته مي‌شود که مردم سراب، شب‌ها از رفت و آمد در شهر خودداري مي‌کنند چون بيشتر اين تلفات در شهر رخ داده و سازمان محيط زيست هم به خاطر اينکه هم از ديه دادن خلاص شود و هم زود سفره اين خرابکاري را جمع کند، براي شکار گرگ جايزه گذاشته است؛ سه ميليون تومان براي گرگ مرده و شش ميليون تومن براي زنده آن!

حال اين که با وجود اين همه گرگ همه چيز خوار! در مملکت، چرا باز گرگ خارجي خريداري شده و اينکه براي هر قلاده گرگ چه مبلغي پرداخت شده، معلوم نيست، اما روشن است که مبلغ خريد بايد بالا باشد! اول مي‌روند خدا تومان پول مي‌دهند، گرگ مي‌خرند تا خرگوش‌ها را نابود کنند، بعد گرگ‌ها به جاي خرگوش، آدم‌ها را مي‌خورند؛ باز خدا تومان پول ديه آدم‌ها را مي‌دهند و بعدش تازه ميليون‌ها تومان بايد هزينه شود تا اين گرگ‌ها را بکشند تا ديگر آدم‌ها را از بين نبرند.

حال اين پرسش مطرح است که مدير محترم، بهتر نبود همان اول به جاي اين‌که از اوکراين گرگ بخري، براي هر خرگوش مرده ده هزار تومن جايزه مي‌گذاشتي تا مردم ده تا ده تا خرگوش بگيرن بياورند و وقتي توازن برقرار شد، جوايز را لغو مي‌کردي؟ چرا با اين تصميمات با مال و جان مردم بازي مي‌کنيد؟ آقاي مدير کل محيط زيست، يا اون کسي که چنين تصميمي گرفته، خوبه يکي از همين گرگ‌ها خودتان را بخورد؟



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:23 توسط :: فرشاد پیلسته ::

کیهان : مگر شیخ اصلاحات سواد خواندن و نوشتن ندارد

   کیهان به مهدی کروبی در ستون گفت و شنود :

گفت: آقای کروبی یک بیانیه صادر کرده و در آن خطاب به جمهوری اسلامی ایران نوشته است: اعدام کودکان را متوقف کنید!

گفتم: این «لاطائلات» را چه کسی در دهان «شیخ اصلاحات»! گذاشته است؟! فقط اسرائیل به ایران اسلامی این تهمت ها را می زند.

گفت: حتما همان پیاده نظام های رژیم صهیونیستی که این روزها اطراف کروبی پرسه می زنند این لاطائلات را نوشته اند!

گفتم: مگر شیخ اصلاحات سواد خواندن و نوشتن ندارد که بیانیه اسرائیل را به نام او صادر نکنند؟!

گفت: چه عرض کنم؟ شاید سواد خواندن دارد ولی سواد نوشتن ندارد! یا نوشتن بلد است و خواندن نمی داند یا هر دو را دارد یا هیچکدام را ندارد! یا...

گفتم: قاضی از متهم پرسید سواد داری؟ جواب داد سواد نوشتن دارم ولی سواد خواندن ندارم! قاضی با تعجب یک تکه کاغذ به او داد و گفت چند جمله بنویس و متهم چند خط کج و کوله کشید و به دست قاضی داد. قاضی با تعجب نگاه کرد و ورقه را دست متهم داده و گفت؛ خودت بخوان ببینم چی نوشته ای؟ و متهم جواب داد؛ آقای قاضی! عرض کردم که من فقط سواد نوشتن دارم، سواد خواندن ندارم!

************************************************************

پاسخ کروبی به حسین شریعتمداری

سایت حزب اعتمادملی: کروبی بعد از مطالعه یادداشت کیهان در ستون گفت و شنود امروز کیهان که حسین شریعتمداری آن را می نویسد در درخواست چند نفر از دوستان ایشان که خواستار پاسخ به این توهین بودند خواستار عدم اعتنا به این توهین ها شد.اما یکی از افراد اعتماد ملی می گوید که کروبی گفت :

نباید به این افراد پاسخ داد چون اینها عاشق توجه و جنجالند.  کروبی ادامه داده است که : خدا را شکر که  ما قبل از انقلاب لیسانس الهیات و فلسفه گرفته بودیم و از رانت و دودوزه بازی دکتر و مهندس نشدیم.

کروبی توهین شریعتمداری را متوجه فقها و مجتهدینی دانست که با پیگیری نگاه اجتهادی امام و بحث زمان و مکان خواستار عطوفت در مجازات افراد زیر ۱۸ سال شده بودند و راس این مجتهدین مجتهدی اعلم ومطلق چون حضرت آیت الله شاهرودی است و این آدم می گوید که همه بی سوادند. این صدای نعره مافیاهای جدید است که از دهان کیهان می شنوم. البته آرزو داریم که دکان بازجو و بازجویان روزی تخته شود و البته از دید این افراد سخن از عطوفت  با محکومین لاطائلات است.

البته روزی باید مجذوبان دروغین ولایت در شخصیت فرهنگی  رهبر انقلاب  ذوب شوند چرا که نگاه اجتهادی و حقوقی رهبری نیز متکی بر جایگاه زمان ومکان در فقه است.در پایان کروبی که کمی هم کسالت داشت به  افراد حاضر می گوید که :

حالا نه اما بعدا به شریعتمداری بگویید که سر کلاس کروبی برای شما هم جا هست .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:25 توسط :: فرشاد پیلسته ::

یه روز دو تا حزبی  خالی بند از دو حزب رقیب که کاندیداشون قرا ربود اگه  اقبالش بلند باشه رئیس جمهور بشه  واسه هم خالي ميبستن اولي ميگه ما یه کوه داریم هر وقت کاندیدای مون روبروش می ایسته و  هرمیگه  من رئیس جمهورم  کوه دوسه بار میگه  تو رئیس جمهوری تو رئیس جمهوری  بعد اون يكي ميگه اين كه چیزس نیست نيست ما يه كوه داريم وقتي کاندیدای ما میگه من رئیس جمهورم میگه رئیس جمهور چه ... تو رئیس سازمان ملل هستی ٬ تو رئیس سازمان ملل هستی ...!!!



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 8:57 توسط :: فرشاد پیلسته ::